تبليغاتX
امید و احساس تنها واژه برای یه عاشق
این وبلاگ متعلق به همه’ انسان ها هست که مخصوصا اونایی که عاشق هستن
 

ببخشید دیر آپ کردم همین الان اومدم

اکثرادیدم و شنیدم توی رادیو تلویزیون عید و فقط به مسلمونا تبریک میگن ولی من اعتقاد دارم

مسلمون یا مسیحی یا یهودی یا زرتشتی یا... هیچ فرقی باهم نداریم همه به خدا

اعتقاد داریم فقط شکل عبادت مون فرق داره

با این حال هی کلاس میذاریم که داریم فرهنگمون و گسترش میدیم ...

فرهنگ اعتقادی نیست که هر وقت مناسبتی میشه فقط یه مسلمون ها اختصاص بدیم

امیدوارم این طرز فکر و عوض کنیم و یه کم بیشتر عمومی فکر کنیم 

  


ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای تو شور آبشاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

 

ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی

با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

 

ای که نامت گشته ذکر هر دم جان و روانم

ای شفای درد پنهان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

 

آمدی چون ماه تازه، تیغ بر کف، خنده بر لب

آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی!

 

آمدی چون سیلْ جوشان ، بی‌خبر، ناگه، خروشان

تا کنی این خانه ویران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

 

خانه‌ی عقل زبون را، عقل سرد تیره‌گون را

کرده‌ای با خاک یکسان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

 

شعر می‌جوشد ز من، پیوسته هر شب، هر سحرگه

از تو شد این چشمه جوشان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

عید قربان رو به همهء انسان ها تبریک میگم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط امید   | 

آن عمیق ترین چیز - آن عمیق ترین نگاه - آن شناخت - آن دانش - از همان دیدار اول در من

بیدار شد و هنوز هم همان است با این تفاوت که حال هزاران برابر عمیق تر و لطیف تر است .

من تو را تا پایان جهان دوست خواهم داشت . من تو را پیش از آن که در این جسم و جان حلول

کنی دوست میداشتم . این را در همان دیدار اول دریافتم این تقدیر ما بود ما بدین گونه با همیم

و هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند

ممنون از بهار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط امید   | 

بی تو در خلوت شب ناله می کرد دل من

با هر ترانه از تو خوندن گریه میکرد دل من

دیگه تنها تر از این نمیشه باشم میدونی؟

سخته برام از تو جدا شدن  می دونی؟

به دلم وعده دادم که چشمات مال منه

به خدا دوست دارم این دیگه حرف آخره

امیدوارم هیچ عاشقی ترس جدا شدن از عشق اش رو تجربه نکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط امید   | 

بوسه يعنی وصل شيرين دو لب
بوسه يعنی خلسه دز اعماق شب
بوسه يعنی مستی از مشروب عشق
بوسه يعنی آتش و گرمای تب
بوسه يعنی لذت از دلدادگی
لذت از ديوانگی لذت ز شب
بوسه يعنی خس طعم خوب عشق
سادگی طعم شيرينی به رنگ
بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سر فصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش ميزند بر جسم و جان
بوسه يعنی عشق من با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
بهترين هديه پس از يک انتظار
بشنو از من اين فقط يک بوسه است
بوسه را تکرار مي بايد نمود
بوسه يعنی عشق و آواز و سرود
بوسه يعنی وصل جان ها از دو لب
بوسه يعنی پر زدن يعنی سعود

 

ولنتاین مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط امید   | 

خاطره هر جا که می ری....

به یاد من باش

اون ور دنیا که می ری.....

به یاد من باش

کنار هر شقایقی....

هر جا که دیدی عاشقی.....

به یاد من باش

هر جا صدایی خسته بود...

هر جا دلی شکسته بود....

هر جا لب جاده کسی

به انتظار نشسته بود...

هر جا کسی نفس نداشت....

مهلت پیش و پس نداشت....

هر جا دیدی پرنده ای

لونه به جز قفس نداشت...

به یاد من...

به یاد من...

به یاد من باش

ممنون از آبجی مونای گلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط امید   | 

سلام

دوباره اومدم با کلی مطلب

امیدوارم راضی باشید

دلم براتون خیلی تنگ شده بود

**************************

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو

گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه

کند شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی

می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر

خانهء دوست کجاست؟

 

ممنون از آبجی مونا

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط امید   | 

سلام به شما عزیزای دلم

 

من یه چند وقتی آپ نمیکنم

برام یه سری مشکلات پیش اومده که از همه چی عقب موندم

ولی گه گاهی میام و سر میزنم

شرمندهء همتونم

دوستتون دارم

"امید"

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط امید  

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبائی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، نه طاعت میپذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمایان ، تسبیح صد دانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم.
که می دیدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه این علم عالم سوز دم کش، بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دریای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، به عرش کبریائی ، با همه صبر خدائی ، تا که میدیدم عزیز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گردیده خواهی می فروشد.
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم.
همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !!!!!

 

 

ممنون از آبجی نیوشا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط امید   | 

بگونيا

سفر كه مي روي

مي نشينم پشت پنجره

و انتظار را بو مي كشم

و كبوترهارا

كه جاي تورا در باغچه سبز مي كنند

مي بينم

و از خدا مي خواهم

روزي كه بازمي گردي

باران باشد

زير باران

زيبا كه هستي

زيبا تر مي شوي

چتري هاي گلبرگ هايت

ماواي امن من

با برگ هاي تو يكرنگ مي شوم

از تو كه كمترم

اندازه چشمان تو خوشرنگ مي شوم

زير باران

قطره هائيست

به گونه هامان كه مي خورد

شرم مي كنيم!

بگونيا

سفر كمتر برو

من به كنار..

باغچه دلتنگ مي شود

 

ممنون از خواهر خوبم منیژه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط امید   | 

 

عشق یعنی خاطرات بی غبار            

دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق یعنی یک تمنا ، یک نیاز           

زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او     

زیر باران دست تو در دست او

عشق یعنی مرگ، از یک گناه            

غرق در گل بوسه تا وقت پگاه

عشق یعنی .. عطر خجالت ... شور عشق

گرمی دست تو در آغوش عشق

عشق یعنی " بی تو هرگز " ... پس بمان

تا سحر با عاشقی با او بخوان

عشق یعنی هر چه داری نیم کنم

از برایش قلب خود تقدیم کن

                                       

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط امید   | 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که صبر کن و گوش به من دار
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خو بیست ولی تو
رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

 "نیوشا"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط امید   | 

وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه

دوست دارم زمان بایسته واسه ی همیشه

چشمامون ببندیم بریم تا ته رویا

اونجایی که هیچوقت گلی پژمرده نمیشه

هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم

اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم

سر رو شونه هام بذاری و برات بخونم

یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم...مهربونم

ممنون از خواهر خوبم مونا

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط امید   | 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.

برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده.

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن.

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر.

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن.

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن.

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش.

برای عشق خودت باش ولی خوب باش...

 

ممنون از نیوشای عزیزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط امید   | 

سلام

قرار بود آپ نکنم ولی نتونستم

***********************************

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داداه است.

او به من گفت :غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی جمع

کن.

و من نیز چنین کردم و

غمهایم را در جعبه سیاه ریختم وشادیهایم را در جعبه طلایی!

با وجود این که جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد

اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد!

در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!

جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم :پس غمهای من کجا هستند؟!

خداوند لبخندی زد و گفت :غمهای تو اینجا هستند نزد من !

از او پرسیدم :خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی؟

چرا این جعبه طلایی واین جعبه سیاه سوراخ را ؟

و خدا فرمود :

فرزندم جعبه طلایی برای آنست که قدر شادیهایت را بدانی و

جعبه سیاه  تا غمهایت را رها کنی.

 

ممنون از مونای عزیزم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط امید   | 

سلام عزیزای من

من دو هفته نیستم ... یعنی سر میزنم ولی آپ نمیکم

برا همین این آخرین پستمه تا  بعد

دلم خیلی گرفته ... خیلی

************************************

من آهنگ غریب روزگارم

غمی در انتهای سینه دارم

تمام هستی ام یک قلب پاک است

که آنرا زیر پایت می گذارم

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط امید   |